یک مسافرت یهـــویــــی..
یادمه برای تولد امام رضا خیلی دلم شکسته بود از خدا خواستم به حق امام رضا نی نی سالم باشه و برام بمونه ببرمش پابوس آقا ....![]()
هفته سیزدهم بارداریم بود که سونو دوم رو انجام دادم واااااااااااااااااااااای خــــــــــــــــــدا باورم نمیشد چقدر بزرگ شده بودی قدت به 7.6 سانت رسیده بود اصلا برام قابل تجسم نبود که یه جنین هفت سانتی چشم و گوش و دست و پا داشته باشه
از مونیتور که میدیدمت اشک تو چشام جمع شده بود بازم گفتم خدایا شکرت که این بچه شد یه وسیله به حقانیتت یقین پیدا کنم ...گاهی اینقدر غرق در روزمره گیها میشم که یادم میره هر چی دارم از تویه ...
دکتر گفت که از هر نظر سالمی و خدا رو هزار مرتبه شکر کردم
دست بر قضا عمه سمیه شب قبلش اومده بود خونمون و بهم پیشنهاد داد برای رفتن به مشهد اولش گفتم نــــــــــــــــه نمیتونم ... اما وقتی با دکترم مشورت کردم گفت هر جا میخوای و با هر چی میخوای برو اما مواظب خودت باش خسته نشی ... وقتی اینو شنیدم بال درآوردم
قربونت برم خدا مرسی مرسی
* یا امام رضا چقدر زود بچمو مهمون خودت کردی اونو دارم میارم پابوست هواشو داشته باش ...
*
خلاصه من به همراه خانواده عمه سمیه راه افتادیم و هر دو ساعت به خاطر من تو راه وامیستادن تا اذیت نشم و بابایه زهرا و فاطمه زهرا هم هر چیزی که میدید و احساس میکرد دلم میخواد میگرفت خلاصه حسابی شرمندم کرد تو راه خیلی خوش گذشت هوای خنک و بارونی حسابی حالمو جا آورده بود سه روز بعد پنج شنبه ظهر رسیدیم مشهد و بابایی هم با پرواز خودشو بهمون رسوند و جمعمون جمع شد ![]()
وای که نمیتونم بگم چه حالی داشتم...
همون شب رفتیم حرم بوی عطر و فضایی که داشت خیلی دل انگیز بود احساس سبک شدن رو داشتم یه جوری بود تو همین حال و هوا بودم یه یه بوی دل انگیز دیگه رو حس کردم ... قورمه سبزی
.... واه پناه بر خدا اینجا و قورمه سبزی؟ داشتم غش میکردم براش
به باباییی گفتم دارم دیوونه میشم یالا قورمه سبزی میخوام ببین جریانش چیه اونم که متعجب مونده بود نگاهم میکرد گفت والا چی بگم ! تنها چیزی که به ذهنم رسید برای دست یابی سریع به اون چیزی که میخوام کنار گذاشتن خجالت بودورفتن به سراغ یکی از خدام حرم....
رفتم جلو و از یکیشون پرسیدم
گفت مال آشپزخونه ی حرمه ...چی؟ آشپزخونه ی حرم ؟عجب! نشنیده بودم تا حالا که حرم مهمانسرا داره ... فورا پرسیدم کجاست؟آخه دلم خیلی میخواست یه قاشق ازش بخورم و خون بشه به رگهای بچه .بهت گفتم حالا که دلت میخواد قول میدم برات بگیرم حتی شده یه لقمه . گفت دعوت نامه داری ؟ با تعجب گفتم نه !دعوت نامه واسه چی؟ گفت هر کسی نمیتونه از این غذا بخوره... حسابی حالم گرفت گفتم پس ما چی ؟با خودم گفتم آخه چرا اینقدر عجولی هنوز نمیدونی جریان چیه به بچه قول غذای حرم امام رضا رو میدی ؟؟؟؟حالا چی میخوای چیکار کنی؟ 
از اون آقا تشکر کردم و داشتم دور میشدم که صدام زد خانوم ! برگشتم به طرفش گفت اگه امام رضا بخواد و دعوتت کنه مطمئن باش از اون غذا گیرت میاد . الهی خیر ببینه یه روزنه ی امید به دلم انداخت بازم ازش تشکر کردم و اینبار لبخند به لب ازش دور شدم
رفتیم نماز و بعدش زیارت عمه سمیه و بابایی خیلی نگران بودن و میگفتن نرو تو حرم شلوغه ممکنه بزنن به شکمت ... راست میگفتن اما مگه میشد این همه راه اومدم و نرم ضریح رو ببینم حتی از دور؟! گفتم مواظبم و راه افتادم وای که چه حالی بود وصف ناپذیر احساس شاد بودنت رو حس میکردم با تمام وجودم رفتیم جلو و به امام رضا گفتم اینم کوچولوی من که دعوتش کردی و تا اینجا آوردیش یه نظر بهش بنداز و خودت بیمه اش کن ...
اون شب تا دیر وقت اونجا بودیم و برگشتیم هتل ... روز بعد کمی تو شهر گشتیم و بازم رفتیم حرم ظهر بود و وای بازم بوی قورمه سبزی ... آه خدایا چه کنم من که دعوت نامه نداشتم صدای اون خادمه تو گوشم بود اگه امام رضا بخواد... به عمه سمیه گفتم بیا بریم آشپزخونه رو پیدا کنیم چند صحن رو گشتیم تا از یکی از خادمها پرسیدم و گفت همین پشت سرتونه ... یه خانوم اونجا بود و با دیدنمون انگار میدونست چی میخوایم گفت: ژتون ؟ گفتم :نداریم گفت پس بروزیارت
اشک تو چشمم نموند و سرازیر شد
ای بابا حالا کی منو بگیره
با خودم میگفتم تو که شیکمو نبودی خجالت بکش اما جریان قولی بود که به تو داده بودم عمه سمیه گفت صبر کن برات میگیرم مطمئنم گیرت میاد والا این همه سال اومدی اینجا تا حالا هم نمیدونستی حرم یه همچین جایی داره اما الان بچت مهمون امام رضاست پس گیرت میاد ... گفتم امام رضا اگه قسمت نبود پس چرا منو کشوندی تا این صحن و این محل این و گفتم و یه پلک زدم دیدم عمه با دست پر برگشت ... هاااااااااااااااااااااااااااااا دهنم وا مونده بود گفت :نگفتم بهت ببین یه خانوم داد بهم گفت همش مال شما ... به امام رضا گفتم قربونت برم واقعا میگن امام رئوفی دروغ نیست اینبار گریه ام از شوق بود و شگفتی ...![]()
چند روز اونجا بودیم و من مرتب میرفتم حرم دلم نمیخواست جایه دیگه ای برم .برای برگشتن با هواپیما اومدیم از اون بالا حرم دیدنی بود تمام مشهد توسیاهی و حرم همچنان میدرخشید
با خودم گفتم
وقتی میگن خونه ای که توش قرآن خونده بشه برای اهل آسمون مثل ستاره
میدرخشه پس میتونه اینطور باشه .... ![]()




یک مسافرت یهـــویــــی..
